تبليغاتX
گلها همه آفتابگردانند!
..×عاشقانه های بلند برای روزهای کوتاه×..

یک نفر زنگ بزند .. بی قرار شود .... صدایش از شوق بلرزد

یک نفر اگر نبودم ۱۰۰ بار بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارد

یک نفر از دور چوب بزند زاغ سیاهم را

یک نفر بیاید زغال اخته ی نوبرش را با من قسمت کند

یک نفر در خواب تب کند و هذیان های عاشقانه بگوید

یک نفر چشمهایش بسوزد و نخوابد

یک نفر .....

 

 

ــ آزمایش بس است... حق با آنها بود .. دیوانه است.

ــ نفر بعد...................

 

 

+ نوشته بر باد  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:23 به دست آلیس | 
خدا یه حالی به من بده..برگردم اینجا....

 

نمیدونم.. خستم یادم نیست که ۳ سال پیش بدتر بودم یا حالا..  صبح میشه شب میشه..بهار بود.. داره پاییز میشه.. من هنوزم هوای سردو دوست دارم.. زمستون امسال هم باز... اه چرا اینطوریه.................. من بازم دارم غر میزنم...

 

+ نوشته بر باد  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:13 به دست آلیس | 
چون به بهار سر کند..لاله ز خاک من برون

ای گل تازه.. یاد کن از دل داغ دیده ام...

 

ممنون از همتون که همراهیم کردین.

                                             یا حق./

+ نوشته بر باد  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 0:9 به دست آلیس | 
 

من عادت ندارم اين طور بنويسم...

 شايد سال جديد بهانه اي شد براي اين كار..

راستش ۲ساله كه اصلا عيد رو حس نمي كنم..اين حس امسال پررنگ تر از قبله!

.. دلم خيلي گرفته... اين روزها و خصوصا امروز بيش از هميشه جاي خالي

خيلي چيزها رو حس ميكنم... كاش ميشد گذشته ها رو زنده كرد.. كاش فقط يه لحظه ..

سال نوي همتون مبارك..

                                              اولين ساعات بهار ۸۵

                                                              آليس./

+ نوشته بر باد  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:21 به دست آلیس | 

 

 

 چرا به ياد نمي آورم؟ به گمانم تو حرفي براي گفتن داشتي

 

هرگز هيچ شبي ديدگان تو را نبوسيد.

 

گفتي مراقب انار و آينه باش!

 

گفتي از كنار پنجره چيزي شبيه يك پرنده گذشت..

 

عاشق شدن در دي ماه.. مردن به وقت شهريور!

 

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟هميشه ي بودن با هم بودن نيست.

 

گفتي از سايه روشن گريه هات

 

دسته گلي بنفش براي او خواهي آورد.

 

يكي از همين دو سه واژه را به ياد نمي آورم..

 

هميشه پيش از يكي..سفرهاي ديگري در پي است.

 

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟مرا از به ياد آوردن آسمان و ترانه

 

ترسانده اند.

 

مرا از به ياد آوردن تو و تغزل تنهايي ترسانده اند.

 

گفتي براي بردن بوي پيرهنت برخواهي گشت.

 

من تازه از خواب يك صدف از كف هفت دريا آمده بودم.

 

انگار هزار كبوتر بچه ي منتظر

 

در پس چشمهات..دلواپسي مرا مي نگريست

 

 

 

 

 

س.ع صالحی

 

+ نوشته بر باد  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 20:40 به دست آلیس | 

 

 چرا به ياد نمي آورم؟هنوز تنگ غروب دريا بود

 

كه فانوس کومه ی مرا تو روشن كردي.

 

پياله ي واژگون ستاره در مصيبت شامگاه

 

هم از آن تفال تاريك شكست..

 

ورنه من اين همه ترديد رفتنم نبود.

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟پيراهنم از خواب ميخك و

 

تبسم سايه..غلغل نيلوفر از هجوم هماغوشي

 

و دهانم پر از بوي واژه بود...بوته ي گل سرخي بر شانه ي چپم

 

هزار نام آسيمه از نشاني ماه

 

و دري بي كليد..مشرف به كوچه ي بي نام!

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟گلداني تشنه بر ايوان آذر ماه

 

بارش غبار ستارگان دنباله دار..پاكتي پر از بوسه و كمپوت

 

عياد ت و سيگار..و پري دختري مغموم

 

در زمهرير دريچه و خشت. ديوار و چكمه و پسين

 

راه شمال و بچه ي آهوي تشنه اي در نشيب.

 

 

 

 

س.ع صالحی

 

 

+ نوشته بر باد  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:14 به دست آلیس | 

 

از پي كدام چراغ گم شده شاعر شدي؟

چوپانزاده!چوپانزاده ی چکامه نشین!

در این تردد تاریک..از پی کدام چراغ گم شده شاعر شدی؟

چنین که خمیده بر گهواره ی گل سرخ

به جانب دره ی وحشت می نگری!

 

چوپانزاده!چوپانزاده ی چکامه نشین!

خواهرانت خستگان چشمه ی پروانه و پری

و قبیله ی بی نامت..هزاره ی مفقود ترانه و کرنا...

 

آیا حوالی آن شب محسوس

کسی از بوی مبهم ترس..پناه از کف من ربوده بود؟

 

 

+ نوشته بر باد  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:12 به دست آلیس | 

 

ما به كدام جانب از جهان سربريده ي خويش سفر مي كنيم؟

 

اينجا از هر هزار جوجه ي ارغوان

 

تنها تولد يكي از غشاي غنچه ي تقدير ميسر است.

 

با اين همه..جهان چه كوچك است..ستاره ي مغموم من!

 

بادهاي شمال از آن سوي بادهاي جنوب مي آيند

 

و باد جنوب مسافري از زائران بادهاي شمال است.

 

 

 

چه بايد كرد؟

 

 

 

وقتي كه هيچ آسمانيم نيست..من از همين دريچه ي كوچك

 

به روياي پرنده ي نوپروازي مي انديشم

 

كه با بالهاي ساده اش..تنها تكلم گامهاي مرا مي شمرد.

 

ما به كدام جانب از جهان سربريده ي خويش سفر مي كنيم؟

 

 

 

چه بايد كرد؟

 

 

 

وقتي كه هيچ آسماني..بي آسمان و بي دريچه حتي

 

در چارچوب شكسته ي اين تخته بند بي تركيب

 

من به اندوه جاده هاي بي پاياني مي انديشم

 

كه هيچ مسافريشان در راه نيست.

 

گونه بر گمان ديوار و

 

ديده در انتظار رويا.

 

مهم نيست!

 

هرچند هيچ آسماني را به رويا نديده ام

 

اما روزي از همين روزها

 

عنقريب ستاره اي گمنام

 

سراغ مرا از چكامه ي گريه هاي تو خواهد گرفت...

 

 

س.ع صالحی

 

+ نوشته بر باد  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:22 به دست آلیس | 
...شگفتا..هنوز هم هرچه زيباست تورا به ياد من مي آورد!

گلی بی نام در آوای اکلیل آسمانی

یک صندلی در سرسرای مداین خالی از من و

سنگین تر از غبار.

 

بر بلندای باد هم همه..با چتر بر پیشانی بادها

فراز می شوم

تا دوردست جهان را به خاطر باز آمدنت بنگرم!

آن روز که تو رفتی..روز بود..

روشنایی روز..سواد گامهای تو را می شمرد.

 

دریغا گل بی نام!

آوای اکلیل آسمان!

 

 

 

س.ع صالحی

 

 

 

+ نوشته بر باد  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 22:34 به دست آلیس | 

روزگار غریبی ست نازنین!

تابستان است..

گویا دیگر کسی از خواب چشمه باز نمی آید.

نه تفاهم ریگزار تفتیده را خواهی دید

نه جانب آسمانی از هجرت فصول.

 

تابستان است..

پیاله ی آبی بر سکوی مشرق خانه خواهم نهاد

پرندگانی در این حوالی بی دریا..دل مرا می فهمند.

و امروز سالیاد ستاره ایست که مرا از تمامی تنهایی خویش

به در گشودن دریچه هایی بسیار آموخته بود.

حالا همین که شب از کنار قفسی ..آهسته می گذرد

رگبرگ فانوسکی ..به یاد مرغ سلیمان از باد

سراغ رفتن من را می گیرد....

 

پیاله ی آبی کنار سکو..سکسکه ی پرستوی پریشانی در باد

و پرندگانی دیگر..تشنه به رویای ابری که نخواهد بارید.

 

تابستان است..

هیچ کس از خواب چشمه باز نمی آید.

میان ماهی مرده و مراثی دریا..دی چه تفاوت؟!

 

 

 

س.ع صالحی

 

 

 

+ نوشته بر باد  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 22:31 به دست آلیس |