![]() |
![]() |
|
| ..×عاشقانه های بلند برای روزهای کوتاه×.. |
|
تاریک ترین زمان شب ,لحظه ی قبل از طلوع خورشید است!
|
|
+ نوشته بر باد
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 15:23 به دست آلیس |
|
|
از تو ..از تو با کوچه باغی دور...از توبا قاصدکی سپید در حصاز خاربن و خکستر از تو با رود وچراغ..از توبا خلوت خویش..از تو باخدا از تو با مرگ ...که عمری همه آنراسلانه سلانه زیسته ام از تو باهمگان و با ستاره سخن میگویم... از تو با شبی روشن...ازتو با شبی بلند...از تو با شبی لاجورد که در کرانه مهتاب دو چشم درخشنده بر صفحه های کاغذ بود... از تو با تولد بوته..از تو باترانه ی ممنوع از تو با مرگ سخن میگویم...هم ازآن مرگی که عمری همه آن راسلانه سلانه زیسته ام
از توبسیار سخن گفته ام...از ترنج مزرعه ی ماه تا زمزمه ی اترک از تو با انعکاس تبسم آسمان در اندام آینه از تو با ((توما))دختر مغموم و مختوم سخن گفته ام... نه!....توما نام اسبی سبز از قبیله ی دریا بود... با زینی از آوازپونه وشبنم لگامی از بوسه های دانستن وراهی دراز که از تلخی گنبد بادام میگذرد... هی!...احساس مردد...گریه مکن! گریه مکن ای مختوم! ...سه تار ستاره در کف من است... اما میدانم!... هی... دریغا...دریغا عشق که شدو باز نیامد!
س.ع صالحی |
|
+ نوشته بر باد
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 22:58 به دست آلیس |
|
|
صدای تو مرا دوباره برد به کوچه های تنگ پابرهنگی به عصمت گناه کودکانگی به عطر خیس کاهگل به پشت بامهای صبح زود در هوای بی قراری بهار به خوابهای خوب دور به غربت غریب کوچه های خاکی صبور به کرکهای خط سبزه بر لب کبود رود به بوی لحظه های هرچه بود یا نبود به نوجوانی جوشش غرور روی گونه های بی گناهی بلوغ به لحظه ی نگاه ناگهانگی به آن نگاه ناتمام به آن سلام خیس ترسخورده زیر دانه های ریز ریز ابتدای دی به بوی لحظه های هرکجای کی! به سایه های ساکت خنک به صخره های سبز در شکاف آفتابگیر کوه به هرم آفتاب تفته ای که بی گدار به تمام تشنگی به آب میزنیم به عصرهای جمعه ای که با دوچرخه های بلند تمام اضطراب شنبه های جبر را رکاب میزنیم به بوی لحظه های بی بهانگی که دل به گریه ها و خنده های ب حساب میزنیم به((آی روزگار..))های حسرت دروغکی غم فراق دلبر به خواب هم ندیده ی همیشه بی وفا به جور کردن سه چار بیت سوزناک زورکی به رفت و آمد مدام بادها و یادها سوار قایقی رها به موج موج انتهای بی کرانگی دوار گردش نوار... مرور صفحه ی سفید خاطرات خیس...
صدا تمام شد! سرم به صخره ی سکوت خورد... -آه بی ترانگی!
ق. امین پور |
|
+ نوشته بر باد
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 22:1 به دست آلیس |
|
|
امروز هم ما هرچه بوده ایم ,همانیمما صوفیان ساده ی سرگردان درویش های گمشده ی دوره گرد حتی درون خانه ی خود هم مهمانیم اما کجاست دل و دلدار ما؟ میخواهم از کنار خودم برخیزم تا با تو در سماع درآیم این دفتر سفید قدیمی این صفحه میعادگاه من و توست وقتی من پشت میز خود بنشینم وقتی تو در هیئت الهه ی الهام آرام و بی صدا مثل پری شناور در باد یا مثل سایه پشت سرم راه میروی و دفترومدادوکتابم را که در کف اتاق پراکنده اند از روی فرش کوچ تنهاییمان جمع میکنی بی آنکه گرد هیچ صدایی بر لحظه ی سرودن من سایه افکند آرامش حضور تو عطر خیال را بر خلسه وار خلوت من می پراکند و شانه های من تبرک از دستهای توست پس گاهی بیا و پشت سرم لحظه ای بمان دستی به روی شانه ی من بگذار تا از فراز شانه ی من این صطرهای درهم وبرهم این شعرهای مبهم خط خورده را دردفترم بخوانی تا سطرهای تار روشن شوند تا من قلم به دست تو بسپارم تا تو به دست من بنویسی بعد.... _ یک استکان چای !(پس از خستگی) _ این هم شراب خانگی ما! _ بی ترس شوکران!آنگاه در خانه ی گرم نگاه تو ما هر دو ,..بال در بالبر سطرهای آبی این دفتر سفید پرواز میکنیم این اوج ارتفاع من و توست! دردود و عود و اسفند همراه کلمات رها در هوا رقص نگاه ما چه تماشایی است! این حلقه ی سماع من و توست..../
ق. امین پور |
|
+ نوشته بر باد
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 2:41 به دست آلیس |
|
|
ای شما ای تمام عاشقان هر کجا از شما سوال میکنم نام یک نفر غریبه را در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟ یک نفر که تاکنون رد پای خویش را لحن مبهم صدای خویش را شاعر سروده های خویش را نمی شناخت گرچه بارها و بارها نام این هزار نام را از زبان این و آن شنیده بود یک نفر که تا همین دو روز پیش منکر نیاز گنگ سنگ بود گریه ی گیاه را نمی سرود آه را نمی سرود شعر شانه های بی پناه را حرمت نگاه بی گناه و سکوت یک سلام در میان راه را نمی سرودنیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت روزهای چارشنبه ساعت چهار بارها و بارها..شماره های اشتباه را به شوق او نمی گرفت ای شما! ای تمام نام های هرکجا! زیر سایبان دستهای خویش جای کوچکی به این غریب بی پناه میدهید؟ این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب را در میان خویش راه میدهید؟
ق. امین پور
|
|
+ نوشته بر باد
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 15:7 به دست آلیس |
|
|
انگار مدتی ست که احساس میکنم...
خاکستری از دو سه سال گذشته ام احساس میکنم که کمی دیر است دیگر نمی توانم هروقت خواستم در چهل سالگی متولد شوم انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است از من گذشته که کاری کنم کاری که دیگران نتوانند فرصت برای حرف زیاد است اما اما اگر گریسته باشی... آه... مردن چه قدر حوصله میخواهد بی آنکه در سراسر عمرت یک روز , یک نفسبی حس مرگ زیسته باشی! انگار این سالها که می گذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم احساس میکنم که پس از مرگ عاقبت یک روز دیوانه می شوم! شاید برای حادثه باید گاهی کمی عجیب تر از این باشم با این همه تفاوت احساس میکنم که کمی بی تفاوتی بد نیست حس می کنم که انگار نامم کمی کج است و نام خانوادگی ام , نیزاز این هوای سربی خسته است امضای تازه ی من دیگر امضای روزهای دبستان نیست ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لا به لای خاطره ها گم شد آنجا که یک کودک غریبه با چشم های کودکی من نشسته است
از دور لبخند او چه قدر شبیه من است! آه ,ای شباهت دورای چشم های مغرور این روزها که جرئت دیوانگی کم است بگذار بازهم به تو برگردم بگذار دست کم گاهی تورا به خواب ببینم بگذار در خیال تو باشم ....بگذار بگذریم این روزها..
ق. امین پور
|
|
+ نوشته بر باد
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 0:42 به دست آلیس |
|
|
-آسمان را...!
ناگهان آبی است! (از قضا یک روز صبح زود می بینی) دوست داری زود برخیزی پیش از آنکه دیگران چشم خواب آلود خود را وا کنند پیش از آنکه در صف طولانی نان بازهم غوغا کنند درهوای پشت بام صبح با نسیم نازک اسفند دست و رویت را بشویی حوله ی نمدار و نرم بامدادان را روی هرم گونه هایت حس کنی وسلامی سبز توی حوض کوچک خانه به ماهیها بگویی سفره ات را وا کنی -نان و پنیرو نورـ تا دوباره فوج گنجشکان بازیگوش بر سر صبحانه ات دعوا کنند دوست داری بی محابا مهربان باشی تازه میفهمی مهربان بودن چه آسان است با تمام چیزها از سنگ تا انسان دوست داری راه رفتن زیر باران را درخیابانهای بی پایان تنهایی دست خالی بازگشتن از صف طولانی نان لای کاغذپاره ها نامه های بی سرانجام گپ زدن از هر دری باهر درو دیوار بعد هم احوالپرسی با دوچرخه با درخت و گاری و گربه با همه..باهرکس و هرچیز هر کتابی را به قصد فال واکردن ازکتاب حافظ شیراز تا تقویم روی میز آب پاشی کردن کوچه غرق در ابهام بوی خاک در طنین بی سرانجام تداعیها... بافرود قطره قطره قطره های آب روی خاک! سنگفرش کوچه ای باریک را از نو شمردن درمیان کوچه ای خلوت روبروی یک در آبی پابه پا کردن نامه ای با پاکت آبی -پاکت پست هوایی- بر دم یک بادبادک بستن و آن را هوا کردن یادگاری روی دیوارو درخت و سنگ روی آجرهای خانه خط نوشتن با نوک ناخن روی سیب و هندوانه قفل صندوق قدیم عکسهای کودکی را باز کردن ناگهان با کشف یک لحظه ازپس گردو غبار سالهای دور بازهم از کودکی آغاز کردن روی تخت بی خیالی روی قالی..تکیه بر بالش درکنار مادرو غوغای یکریز سماور انار آبداری را توی یک بشقاب آبی دانه کردن امتداد نقشهای روی قالی را با نگاهی بی هدف دنبال کردن جوجه ی زرد و ضعیفی را که خشکیده توی خاک باغچه باخواندن یک حمد و سوره چال کردن فکر کردن..فکر کردن در میان چارچوب قاب بارانخورده ی اسفند خیرگی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده دیدن هر روزه ی یک عابر عادی مثل یک یادآوری در سراشیب فراموشی مثل خاموشی ناگهانی مثل حس جاری رگبرگهای یک گل گمنام در عبور روزهای آخر این ماه حس سبزی..حس سبزینه! مثل یک رفتار معمولی در آیینه! عشق هم شاید اتفاقی ساده و عادی ست!
ق. امین پور
|
|
+ نوشته بر باد
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 5:16 به دست آلیس |
|
|
آغاز دلتنگی بادصبا گلخانه |
| بدان.. |
خدا روستا را
بشر شهر را... ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند که در خواب هم خواب آن را ندیدند! |
| برای امروز دوست دارم.. |
|
سکینه! عشق اشتباهی! اگه چشمات بگن آره برای آخرین بار.. مهتاب آهای خوشگل عاشق... give tanx to allah نفرین تولدت مبارک روزهای قبل دوست داشتم.. |
| آنچه پیشتر بر باد رفته.. |
|
شهریور 1388 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
|
RSS
|