تبليغاتX
گلها همه آفتابگردانند!
..×عاشقانه های بلند برای روزهای کوتاه×..
ماه..مرا دریاب!

هی!مد ماه!..هی!جزر جنون!

شما دل طوفان تبار مرا ندیدید؟

اهل جنوب گلبرگی از شقایق بود!

شاید از رنگ سبزه ی خودرو...

 

هی!حباب بی حوصله!..هی!نطفه ی نیلوفری!

شما دل طوفان تبار مرا ندیدید؟

خراب گریه در موسم بوسه و باران بود..

و یک جوری عجیب

میل عجیبی به همین نمیدانم ها داشت...

 

هی!بگو مگوی ستاره در انعکاس آب!

هی!طعم ترانه ی دریا در دهان ماهی آبنوس!

شما دل طوفان تبار مرا ندیدید؟

نه..باور کن!..

.اصلا به فکر سرودن این مرثیه در خواب اقاقیا نبود!

...فقط اندکی از شیون اسپند در گردونه ی آتش هراسان بود..

ورنه..

ورنه همه می دانند..

که تعبیر هرترانه..ترانه ی دیگریست!

 

 

 

س.ع صالحی

 

+ نوشته بر باد  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 0:35 به دست آلیس | 

 

طاقت این بی طاقتی ندارم

ریه های هستیم

از دروغ مسموم شدست...

در حال زوالم..همدردیم کنید!..

+ نوشته بر باد  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:13 به دست آلیس | 

من با دوکلام..دو حرف..دو گونه راز

گفت و گوی عشق را زمزمه می کنم

حرفی ساده برای تو

حرفی مفت برای خودم!

اما نمیدانم

نمیدانم کدام گریه مرا به رویای روزگار خواهد سپرد!

من بسیار در خودم گریسته ام!

بی آنکه کسی بفهمد و ببیند..بسیار گریسته ام!

برای سادگیهای همسایه..

برای حماقتهای بسیارم..

برای جهان بی سرانجام حال..

برای کبوترانی که بدون جفت خواهند آمد از کوچ بهار..

برای عبور مردگانی که از حواشی چشمهای من می گذرند..

به خدا نمیدانم...گاهی اوقات اصلا نمیدانم!

آه...گهواره ی گمشده!..مانوس بی مزار من!

 

 

س.ع صالحی

+ نوشته بر باد  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 15:11 به دست آلیس | 

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

سرشار می کند.

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

 مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود ..هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم که باید باید باید

دیوانه وار دوست بدارم.

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی ونگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست؟

پیغمبران ..رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما می آورند؟

این انفجارهای پیاپی

و ابرهای مسموم

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست..ای برادر..ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهارپری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روئیده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟

حس می کنم که وقت گذشته ست

حس می کنم که ((لحظه)) سهم من از برگ های تاریخ است

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان من و

دست های این غریبه ی غمگین

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.

 

 

ف. فرخزاد

 

 

 

+ نوشته بر باد  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 0:18 به دست آلیس | 
من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

 

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

تو از میان نارون ها ..گنجشکهای عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر میشد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها..گنجشکهای عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

 

تو با چراغ هایت می آمدی به کوچه ی ما

تو با چراغ هایت می آمدی

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه های اقاقی می خوابیدند

و من در آینه تنها می ماندم

تو با چراغ هایت می آمدی...

 

تو دست هایت را می بخشیدی

تو چشم هایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

...

 ف.فرخزادر از عشق!

+ نوشته بر باد  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 1:16 به دست آلیس | 

ما

در عصر احتمال به سر می بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرفی که باد بیاید

در عصر قاطعیت تردید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال..یقینی نیست

اما من

بی نام تو

حتی

یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو

عین الیقین من

قطعیت نگاه تو

دین من است

من از تو ناگزیرم

من

بی نام ناگزیر تو می میرم..

 

ق. امین پور

 

 

+ نوشته بر باد  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 1:12 به دست آلیس | 
 

 

بر مشامم میرسد هر لحظه بویکربلا!

+ نوشته بر باد  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 0:47 به دست آلیس | 

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید..

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی های ساده

و با نشانی های ساده

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

-از تو چه پنهان-

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز وماه و سال..از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب هم

دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جوراب هایم را اتو کردم

تنها -حدود هفت فرسخ- دراتاقم راه رفتم

با کفش هایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه ی موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه هایم

بوی غریب و مبهمی می داد

انگار

از لابه لای کاغذ تاخورده ی نامه

بوی تمام یاس های آسمانی

احساس می شد

دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیب هایم را

از پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد

یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و بر خلاف سالهای پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می کند

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

در دل ندارم

 

رفتار من عادی است

 

 

ق. امین پور

 

+ نوشته بر باد  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 15:50 به دست آلیس | 

دیشب دوباره

گویا خودم را خواب دیدم..

در آسمان پر می کشیدم

و لابه لای ابرها پرواز می کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پر دیدم

یک مشت پر..گرم و پراکنده

پایین بالش

در رختخواب من نفس میزد

 

آنگاه با خمیازه ای ناباورانه

بر شانه های خسته ام دستی کشیدم

بر شانه هایم

انگار جای خالی چیزی...

چیزی شبیه بال

احساس کردم!

 

 

ق. امین پور

 

+ نوشته بر باد  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 16:36 به دست آلیس | 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی..

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چه قدر زود

دیر می شود!

 

ق. امین پور

 

+ نوشته بر باد  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 11:21 به دست آلیس | 
با توام!

           ای لنگر تسکین!

ای تکان های دل!

                          ای آرامش ساحل!

با توام!

          ای نور!

                    ای منشور!

ای تمام طیف های آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

                          ای بنفشایی!

با توام!..ای شور..ای دلشوره ی شیرین!

با توام!

          ای شادی غمگین!

با توام!

          ای غم!

                     غم مبهم!

ای نمی دانم!

هرچه هستی باش!

                            اما کاش...

نه..جز اینم آرزویی نیست

هرچه هستی باش!

                               اما باش!

 

 

ق. امین پور

 

+ نوشته بر باد  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 23:12 به دست آلیس | 
آنچه عشق نثار کرده ایم تا ابد خواهیم داشت و آن مقدار عشق که

از ابرازش خودداری کرده ایم برای ابد از دست رفته است.

+ نوشته بر باد  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 16:24 به دست آلیس | 

هر چند عاشقان قدیمی

از روزگارپیشین

تا حال

از درس و مدرسه

از قیل و قال

بی زار بوده اند

اما

اعجاز ما همین است..

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در یک کتابخانه ی کوچک

بر پله های سنگی دانشگاه

و میله های سرد و فلزی

گل داد و سبز شد

آن روز..روز چندم اردیبهشت

یا چند شنبه بود

نمی دانم

آن روز هرچه بود

از روزهای آخر پاییز

یا آخر زمستان

فرقی نمی کند

زیرا

ما هردو در بهار

- دریک بهار -

چشم به دنیا گشوده ایم

ما هردو

در یک بهار چشم به هم دوختیم

آن گاه ناگهان

متولد شدیم

و نام تازه ای

بر خود گذاشتیم

فرقی نمی کند

آن فصل

- فصلی که میتواند باشد -

حتما بهار باید باشد

و نام تازه ی ما..حتما

دیوانه وار باید باشد

فرقی نمی کند

امروز هم

ما هرچه بوده ایم..همانیم

ما بازمی توانیم

هرروز ناگهان متولد شویم

ما

همزاد عاشقان جهانیم!

+ نوشته بر باد  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 18:26 به دست آلیس | 

گفتند

غروب سه شنبه..زمستان بود..هفتم دی

تو پرستوی خیسی را در آستین خود به خانه آوردی!

گفتم انکار نمی کنم!

 

گفتند

و صبح روز بعد..چیزی شبیه یک پرنده ی عاشق

از بام شما به جانب دریا برخاست!

گفتم انکار نمی کنم!

 

گفتند

تو در تجمع قلیلی ترانه ی مبهم..پی معنایی دیگر

مشتی نور از کف آسمان چیدی!

گفتم انکار نمی کنم!

 

گفتند

تو پدر سوخته ی پریشان..تو..

عامل اعتماد آینه به آوای فانوسکی بر ایوان شب بودی!

گفتم انکار نمی کنم!

 

گفتند

همگان می گویند تو بدگمان ترین مزاحم مظنونی!

دهان تو از عطر یک پیاله ی شیر لبریز است!

گفتم انکار نمی کنم!

 

گفتند

حوالی یک تغزل تاریک..کنار حوض همسایه

برای آن ماهی سرخ..از کرانه ی دریا ترانه می خواندی!

گفتم انکار نمی کنم!

 

گفتند

از میان تمامی قبور..تو در پی گوری گمنام

آهسته در آستین خویش می گریستی!

گفتم انکار نمی کنم!

 

گفتند

تو از بد گمانی گلدانی خشک

خبر از باران برای باغچه بردی!

گفتم انکار نمی کنم!

 

گفتند

برای پیله ی خردی..ترانه از شکفتن فردا سروده ای!

گفتم انکار نمی کنم!

 

گفتند

به اتهام یک تغزل ممنوع

هزار حرف تازه از تکلم یک نوانخانه تراشیدی!

گفتم انکار نمی کنم!

 

گفتند بس است!

گمان نمی کنی که در انکار عشق

تو صاحب نوعی سکوت مقدسی؟

گفتم انکار نمی کنم!

 

گفتند بنویس!..

بنویس که تقدیر نانوشته ی خویش را انکار نمی کنم!

و نوشتم انکار نمی کنم..

و همسرایانی غریب..از پس دیوارهای جهان زمزمه کردند

همه ی شاعران تنها گویا چنین زیسته اند..

 

 

س.ع صالحی

 

+ نوشته بر باد  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 23:20 به دست آلیس | 

ای درخت آشنا

شاخه های خویش را

ناگهان کجا

جا گذاشتی؟

یا به قول خواهرم فروغ

دستهای خویش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتی؟

این قرارداد

تا ابد میان ما

برقرار باد..

چشمهای من به جای دستهای تو!

من به دست تو

آب می دهم

تو به چشم من

آبرو بده!

من به چشمهای بی قرار تو

قول میدهم...

ریشه های ما  به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم!

 

ق. امین پور

 

+ نوشته بر باد  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 9:37 به دست آلیس |