تبليغاتX
گلها همه آفتابگردانند!
..×عاشقانه های بلند برای روزهای کوتاه×..

 

 

 چرا به ياد نمي آورم؟ به گمانم تو حرفي براي گفتن داشتي

 

هرگز هيچ شبي ديدگان تو را نبوسيد.

 

گفتي مراقب انار و آينه باش!

 

گفتي از كنار پنجره چيزي شبيه يك پرنده گذشت..

 

عاشق شدن در دي ماه.. مردن به وقت شهريور!

 

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟هميشه ي بودن با هم بودن نيست.

 

گفتي از سايه روشن گريه هات

 

دسته گلي بنفش براي او خواهي آورد.

 

يكي از همين دو سه واژه را به ياد نمي آورم..

 

هميشه پيش از يكي..سفرهاي ديگري در پي است.

 

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟مرا از به ياد آوردن آسمان و ترانه

 

ترسانده اند.

 

مرا از به ياد آوردن تو و تغزل تنهايي ترسانده اند.

 

گفتي براي بردن بوي پيرهنت برخواهي گشت.

 

من تازه از خواب يك صدف از كف هفت دريا آمده بودم.

 

انگار هزار كبوتر بچه ي منتظر

 

در پس چشمهات..دلواپسي مرا مي نگريست

 

 

 

 

 

س.ع صالحی

 

+ نوشته بر باد  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 20:40 به دست آلیس | 

 

 چرا به ياد نمي آورم؟هنوز تنگ غروب دريا بود

 

كه فانوس کومه ی مرا تو روشن كردي.

 

پياله ي واژگون ستاره در مصيبت شامگاه

 

هم از آن تفال تاريك شكست..

 

ورنه من اين همه ترديد رفتنم نبود.

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟پيراهنم از خواب ميخك و

 

تبسم سايه..غلغل نيلوفر از هجوم هماغوشي

 

و دهانم پر از بوي واژه بود...بوته ي گل سرخي بر شانه ي چپم

 

هزار نام آسيمه از نشاني ماه

 

و دري بي كليد..مشرف به كوچه ي بي نام!

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟گلداني تشنه بر ايوان آذر ماه

 

بارش غبار ستارگان دنباله دار..پاكتي پر از بوسه و كمپوت

 

عياد ت و سيگار..و پري دختري مغموم

 

در زمهرير دريچه و خشت. ديوار و چكمه و پسين

 

راه شمال و بچه ي آهوي تشنه اي در نشيب.

 

 

 

 

س.ع صالحی

 

 

+ نوشته بر باد  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:14 به دست آلیس | 

 

از پي كدام چراغ گم شده شاعر شدي؟

چوپانزاده!چوپانزاده ی چکامه نشین!

در این تردد تاریک..از پی کدام چراغ گم شده شاعر شدی؟

چنین که خمیده بر گهواره ی گل سرخ

به جانب دره ی وحشت می نگری!

 

چوپانزاده!چوپانزاده ی چکامه نشین!

خواهرانت خستگان چشمه ی پروانه و پری

و قبیله ی بی نامت..هزاره ی مفقود ترانه و کرنا...

 

آیا حوالی آن شب محسوس

کسی از بوی مبهم ترس..پناه از کف من ربوده بود؟

 

 

+ نوشته بر باد  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:12 به دست آلیس | 

 

ما به كدام جانب از جهان سربريده ي خويش سفر مي كنيم؟

 

اينجا از هر هزار جوجه ي ارغوان

 

تنها تولد يكي از غشاي غنچه ي تقدير ميسر است.

 

با اين همه..جهان چه كوچك است..ستاره ي مغموم من!

 

بادهاي شمال از آن سوي بادهاي جنوب مي آيند

 

و باد جنوب مسافري از زائران بادهاي شمال است.

 

 

 

چه بايد كرد؟

 

 

 

وقتي كه هيچ آسمانيم نيست..من از همين دريچه ي كوچك

 

به روياي پرنده ي نوپروازي مي انديشم

 

كه با بالهاي ساده اش..تنها تكلم گامهاي مرا مي شمرد.

 

ما به كدام جانب از جهان سربريده ي خويش سفر مي كنيم؟

 

 

 

چه بايد كرد؟

 

 

 

وقتي كه هيچ آسماني..بي آسمان و بي دريچه حتي

 

در چارچوب شكسته ي اين تخته بند بي تركيب

 

من به اندوه جاده هاي بي پاياني مي انديشم

 

كه هيچ مسافريشان در راه نيست.

 

گونه بر گمان ديوار و

 

ديده در انتظار رويا.

 

مهم نيست!

 

هرچند هيچ آسماني را به رويا نديده ام

 

اما روزي از همين روزها

 

عنقريب ستاره اي گمنام

 

سراغ مرا از چكامه ي گريه هاي تو خواهد گرفت...

 

 

س.ع صالحی

 

+ نوشته بر باد  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:22 به دست آلیس | 
...شگفتا..هنوز هم هرچه زيباست تورا به ياد من مي آورد!

گلی بی نام در آوای اکلیل آسمانی

یک صندلی در سرسرای مداین خالی از من و

سنگین تر از غبار.

 

بر بلندای باد هم همه..با چتر بر پیشانی بادها

فراز می شوم

تا دوردست جهان را به خاطر باز آمدنت بنگرم!

آن روز که تو رفتی..روز بود..

روشنایی روز..سواد گامهای تو را می شمرد.

 

دریغا گل بی نام!

آوای اکلیل آسمان!

 

 

 

س.ع صالحی

 

 

 

+ نوشته بر باد  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 22:34 به دست آلیس | 

روزگار غریبی ست نازنین!

تابستان است..

گویا دیگر کسی از خواب چشمه باز نمی آید.

نه تفاهم ریگزار تفتیده را خواهی دید

نه جانب آسمانی از هجرت فصول.

 

تابستان است..

پیاله ی آبی بر سکوی مشرق خانه خواهم نهاد

پرندگانی در این حوالی بی دریا..دل مرا می فهمند.

و امروز سالیاد ستاره ایست که مرا از تمامی تنهایی خویش

به در گشودن دریچه هایی بسیار آموخته بود.

حالا همین که شب از کنار قفسی ..آهسته می گذرد

رگبرگ فانوسکی ..به یاد مرغ سلیمان از باد

سراغ رفتن من را می گیرد....

 

پیاله ی آبی کنار سکو..سکسکه ی پرستوی پریشانی در باد

و پرندگانی دیگر..تشنه به رویای ابری که نخواهد بارید.

 

تابستان است..

هیچ کس از خواب چشمه باز نمی آید.

میان ماهی مرده و مراثی دریا..دی چه تفاوت؟!

 

 

 

س.ع صالحی

 

 

 

+ نوشته بر باد  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 22:31 به دست آلیس | 
 همه را در تو و تو را در همه می بینم!

 چنین که تنهایی دریا..تنهایی من است

دی..مپندار که هیچ پروازی در خواب پرگار نیست!

 

مضراب شب شکسته از نال نال نی..نوای من است!

یعنی کسی سراغ تو را از مویه های من نخواهد گرفت؟

 

بی تو گریستن

در پی باد دویدن است...

 

می دانم..

تا به مجاب خویش..خوی دریا را بیاموزم

این وعده مرا تمام..که دیگران را دیدن-

انگاری..تو را دیدن است!

 

 س.ع صالحی

 

+ نوشته بر باد  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 1:36 به دست آلیس | 

شگفتا..هرچه زیباست تورا به یاد من می آورد!

بر گستره ی گلی گمنام

خطی برای باد و خطی برای آینه خواهم نوشت

چرا که سرودن سکوت بر سریر آینه کافی بود

تا همه ی بادهای جهان را

باردار از سفرهای مضطربم نظاره کنی.

 

همین!

 

زنجره ی ساعتی در هشت و نیم شامگاهی غریب

و بوسه ای طویل

که از باور بی بازگشت من می گذرد...

 

 

 

س.ع صالحی

 

 

 

+ نوشته بر باد  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 7:10 به دست آلیس | 

تو را میجویم و راهی که برگرداندم تا روشناییهای مهتابی!

مارپیچ راه شمال

چراغ کومه ای بر کوه

سوسوی روشنی بر دشت

چشمک ستارگانی از دوردست

و آهوی کوچک غمگینی که از

خواب خمسه ی نظامی

تنها..تمام تنهایی تو را و لیلی را گریسته بود.

پس اگر این گریه در مراثی من

خلاصه ی آن حرف آخر است

من هم در طی این پرده

هزار گوشه از آواز آسمان خواهم گرفت

من که نمرده ام هنوز!..

اینجا ستار رگ بریده بر طاقدیس رویا

همیشه ی خدا همان مصیبت پنهان مطرب است.

مارپیچ راه شمال

خسوف تبسم تو در تفال تاریک

و کلون کهنه ی کلماتی که مجال

این دقیقه ی دق الباب را

از معانی مزمور من گرفته است.

اگر که من مرده بودم..این همه اشاره ی روشن

هم بی چراغ از هزار توی آینه..باورم نمی نمود..

به خدا من زنده ام هنوز!

+ نوشته بر باد  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 3:7 به دست آلیس | 

ای روزهای سخت ادامه..از پشت لحظه ها ی آبی به در آیید!

برای چیدن گل سرخ..نه اره بیاور نه تبر!

سرانگشت ساده ی همان ستاره بی آسمانم..بس!

تا هر بهار به بدرقه ی فروردین هزار پاییز پریشان را گریه کنم.

-هم از این روست که خویشتن را دوست می دارم!

 

برای کشتن من نه کوه و نه واژه!

اشاره ی خاموش نگاهی نابه هنگام بس..

تا معنی از گل سرخ بگیرم و شاعر شوم...

-هم از این روست که تو را دوست می دارم!

 

برای مرده ی من نه اندوه آسمان و نه گور زمین

تنها کابوس بی بوسه رفتن مرا از گفت و گوی خود بگیر..

من پنجه ی پندار بر دیدگان دریا کشیده ام..

پس شکوفه کن ای نارون..ای چراغ..ای واژه..

اینجا پروانه و پری به رویای مزمور ماه

دریچه ای برای دل من آورده اند..

-هم از این روست که جهان را دوست می دارم!

+ نوشته بر باد  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 0:44 به دست آلیس | 

دلم گرفته..

در شبی نمور..کبریتی خیس

خواب شعله ی خردی در سنگچین اجاقی خاموش می بیند.

در جایی دور..دشنه ای قدیمی..خسته از کابوس کبوتران

خواب غلافی کهنه می بیند.

و من..در پس همه ی دیوارهای جهان

خواب دریچه ای کوچک..

در کشاله ی پاگرد دری بسته..جفتی چکمه ی قدیمی

خواب باز آمدن مسافری گمنام می بیند.

در دفتری از مراثی دریا..تنها یکی قطره ی غریب

خواب بازخوانی همسرایان را بر بام ستارگان می بیند..

و من در پس همه ی دیوارهای جهان

خواب دریچه ای کوچک..

در منظر مظنون انهدام

بچه بلوطی بی ریشه از هزاره ی خشک سال ناشکیب

خواب شکفتن یک جوانه می بیند.

در شنبه بازار ویار و تماشا

نوعروس آبستنی از نسل انتظار

خواب یک انار پا به زا می بیند.

و من در پس همه ی دیوارهای جهان

خواب دریچه ای کوچک..

..

کبریتی برای سیگارم

دشنه ای برای تقسیم به نسبت نان

مسافری ساده از تبسم رجعت

ستاره ای خمیده بر دفتری خوانا

جنگلی همه از جوانه های بلوط و بابونه

زنبیلی پر از انار نوعروس بازاری

و دریچه ای که شاید..من از قاب آسمان و آفتابش

تنها طلوع تورا زمزمه کنم..ای حروف مجرم عشق!

 

 

س.ع صالحی

 

+ نوشته بر باد  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 1:57 به دست آلیس |